این آتش را کسانی برافروختند که از روشنی هراس داشتند. آنها با سوختن کتابها در پی سوزاندن نگاه کودکانی بودند که فردای این سرزمین را خواهند ساخت. هر کتابی که به خاکستر نشست، پلی بود که ویران شد. پنجرهای بود که برای همیشه به روی رویای یک نوجوان بسته شد.تاریخ شاهد این جنایت تکرارشونده است. از تخت جمشید تا اسکندریه و از کتابخانههای مغولزده تا اتاقهای تفتیش عقاید، همیشه یک رقص شوم وجود داشته است. رقص شعلههای حریص بر پیکر کلمات بیپناه. اینها فرزندان خلف همان تاریکیهایی هستند که میپنداشتند با سوزاندن کاغذ میتوانند «ایده» رابسوزانند.غافل از آنکه اندیشه زمانی که در جان مردمی خانه کند، از آتش سیالتر و از زمان مقاومتر است.آنها امروز در ردای کهنه «مغول» خود را پنهان کردند و گمان بردند با این آتشبازی کودکانه، برتارک خرد پیروز خواهند شد.این شکست خفتباروحشت در برابر معناست.اما در قلب این فاجعه، یک درنگ هست؛ چشمهای کتابدارانی که شاهد سوختن یادگاریهای زندگی خود بودند. آنها که میدانستند پشت هر جلد کتاب یک داستان نهفته است؛ داستان کودکی که برای اولین بار «شازده کوچولو» را میشناسد. داستان جوانی که در جستوجوی یک فرمول، به کشف یک جهان میرسد. داستان پیرمردی که ورق زدن یک دیوان کهنه آخرین همراه تنهایی اوست. کتابدار نگهبان این معبدی است که امروز آن را به آتش کشیدهاند. درد او درد یک «امانتدار» است که امانتش را در هیزم کوره جهالت دید. از این خاکسترهای گرم، بذرهای تازه میروید. فرهنگ ایرانی از اعماق تاریخش آموخته هر بار پس از حریق ققنوسوار برخیزد. این سرزمین خود را از زیر خاکسترهای اسکندر و مغول بیرون کشید و باز شکوفا شد. امروز نیز همان نیروی حیاتبخش حاضر است. حفاظت از این میراث تنها وظیفه نهادها نیست. این یک جهاد فرهنگی است. هر شهروند یک سرباز در این خط مقدم است. پاسخ به این جنایت، نه انتقام بلکه آفرینش دوباره است. باید کتابها را بازگرداند، باید قلمها را تیزتر کرد، باید با آگاهی سازمانیافته در برابر خشونت سازمانیافته ایستاد. آینده ایران را نمیتوان سوزاند. زیرا این آینده در نگاه تشنه کودک نیشابوری و در ذهن پرسشگر نوجوان شهریاری جاودانه است. فردا از آن کسانی است که امروز از این خاکسترها ققنوسوار به آسمان پرواز میکنند.